رمان و داستان

کو فَردا

رمان فردا کو

نویسنده: آل برت فرح‌بخش
نتیجه فوران بیش از حد، علم و زیادی تکنولوژی در دهه اول و دوم هزاره سوم، برای بسیاری از مردم از جمله بعضی از دخترهای نوجوان و جوانی، این‌چنین می‌شد که فکر می‌کردند آنچه دارند از سلامتی و زیبایی، حتی خود را وسیله کنند تا از شنیدن حرف‌های دیگران به هرچه می‌خواهند، برسند تا مورد توجه باشند. حتی بدون فردایی…
چنان‌که کسی هرچند از بابت موفق نبودن در درس، با داشتن دوستان و خانواده جبران می‌کرد و وقتی هم از نداشتن‌ها غمین و آزرده می‌شد با این‌گونه گذراندنی مرهمی بر دلش می‌کرد. حتی نفهمید، شکوه نوجوانی‌اش را چطور از دست داد که می‌توانست فقط با «همان» نه تنها موفقیت و خوشبختی خود را تضمین کند که کلید باغ برین را هم داشته باشد. هم‌چنین غیر از خوشحالی بقیه را داشتن، روزگار جوانی، میانسالی و ایام باشکوه پیری را خوشبحت زندگی کند. حتی از چرا آمدن و رفتنش آگاه و شادمان شده، اقلیم زمین را هم خوشنود کرده باشد.
عجیب بود! از آن‌که نمی‌دانست دلیل آن‌طور شدنش، غیر از شرایط زمانۀ فراموشی آدمیت، حرف‌شنوی نداشتن از مادر و فرمانبری داشتن از دلش بود. باور نداشت دوره نوجوانی (مثل رویش شکوفه‌ها) را فقط باید تحمل کند. البته اگر (شرایط مبتلا شدن به تفکرات مدرنیته را نمی‌داشت) دلسوزی (مادربزرگ) می‌داشت تا آن ایام را ضمن خاطره شدن، درست بگذراند که نه آن‌طور فرمانبری دلش را برای خوشی‌های نوجوانی و کلاس داشتن….
ایام نوجوانی بسیاری از آدم‌ها بی‌آن‌که بدانند صرف خوشی دیگران می‌شود؛ جز خودشان.
امروزه، خیلی‌ها بنا بر شرایط زمانه و تاثیرپذیری از نظم نوین جهانی (براندازی خانواده، به جهت ناآدمی شدن‌ها) دیگر «فردا» را باور ندارند، تا جایی‌که می‌گویند: «کو فردا…»
عجیب بود! در همین روزگار کسانی هم بودند که با آن همه تفکرات مد و اجبار عصر مدرنیته، ولی نوجوانی و جوانی‌شان را درصددِ کسب علم و هنر برای داشتن فردا می‌گذراندند. بی‌آن‌طور خوشی‌ها و کلاس گذاشتن‌ها؛ فقط با از دست ندادن خود تا به خانواده ارزش داده باشند، حتی نمی‌گفتند: «کو فردا.»
بعضی‌ها با آگاه شدنی که چه‌ها دارند، دلخوش به حرف‌های دیگران و چشمان خودشان از تصوری همانند گل شدن، همه چیز را فدای دل و لحظه می‌کردند. بی‌آن‌که بدانند، در آن‌طور تماشا شدنی‌ها چنان می‌مانند که خود و فردای‌شان را فراموش می‌کردند، تا جایی‌که ممکن است به تصور رُزمری سرخه شدن، ‌بگوید: «چرا نکنم، کو فردا و کِی دیده که حالا من امروز را نداشته باشم، تا فردا را داشته….»
اگر تماشای گلدی‌گلدی‌ها (پرندگان آواز‌خوان بهشتی با پرهای رنگارنگ فوق‌العاده زیبا) مدنظر باشد، باید تا ماداگاسکار رفت. هم‌چنین بلندترین قله صخره‌نوردی دنیا (ال کاپیتان، هزار متر ارتفاع صاف و عمود، رؤیا و آرزوی صخره‌نوردان حرفه‌ای) باشد، باید تا کوه یوسیمیتی در آمریکای شمالی رفت. اگر آرزوی دیدن یکی از بزرگترین آبشارهای دنیا (ویکتوریا دو برابر نیاگارا جاری در رودخانه زامبزی) باشد، باید تا آفریقای جنوبی رفت. حال اگر این‌چنین خیال‌هایی و یا قصد رفتن به جایی برای کسی باشد. جدا از وقت، سلامتی، هزینه راه و سفر (اجازه عبور و پول زیاد) داشتن، ممکن است با این نوع گذراندن عمر در چنین روزگاری حتی نشود کمی از آن‌جاها را دید. اما همان‌طور که پل برای رسیدن به آن طرف رودخانه است قصّه و رُمان (کتاب) برای رسیدن به همه جا و همه چیز است. حتی به خود رسیدن، آن هم بدون از دست دادن و هزینه داشتن، تا «خود» و دنیا را بیش‌تر دید.
ن

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.