رمان و داستان

راهنمای نگارش و ویرایش

صد هزاران دام و دانه‌ست ای خدا        ما چو مرغان حریص بی‌نوا
دم بدم ما بسته دام نویم           هر یکی گر باز و سیمرغی شویم

می‌رهانی هر دمی ما را و باز سوی دامی می‌رویم ای بی‌نیاز
درود و سلام و صلوات بی‌شمار بر ارواح مقدّس هادیان ابنای بشر و عنصر فتوّت، خصوصاً بر سرور و سالار کائنات و قافله‌سالار اولیا و ختم انبیا، محمد مصطفی، صلوا ت‌ا لله علیه و آله و ازواجه و عترته الطیّبین الطّاهرین و اصحابه اجمعین و سلّم تسلیماً کثیراً …
افلاک از تو سرنگون خاک از تو چون دریای خون ماهت نخوانم ای فزون از ماه‌ها و سال‌ها کوه از غمت بشکافته وان غم به دل درتافته یک قطره خونی یافته از فضلت این افضال‌ها ای سروران را تو سند بشمار ما را زان عدد دانی سران را هم بود اندر تبع دنبال‌ها ما ایرانیان بنا بر دلایل تاریخی و موقعیت جغرافیایی خود (از عصر صفویی و پس ازآن در جریان جنگ‌های ایران و روس و نیز در دور هی تاریخی پس از مشروطیت) در تعامل و ارتباط با فرهنگ و تمدن غربی قرارگرفته‌ایم و بر حسب این ارتباطات، شاهد ورود مستمر عناصر تمدنی و فرهنگی غرب بوده‌ایم؛ به‌گونه‌ای که شوربختانه بخش زیادی از هویت ایرانیان امروزی متأثر از فرهنگ غربی و جهانی است. اینجاست که با مسئله‌ای به نام تهاجم فرهنگی روبه‌رو خواهیم شد؛ یعنی زمانی که جامعه‌ای کوشش می‌کند، فرهنگ خود را بر جامعه‌ای دیگر که دارای فرهنگ خاص است، تحمیل کند یا دست‌کم نوعی دگرگونی در فرهنگ آن جامعه به وجود آورد. در تهاجم فرهنگی دشمن با ابزارهای غیر نظامی و غیراقتصادی و غیر سیاسی، عناصر اساسی فرهنگ یعنی شناخت‌ها، باورها، ارز ش‌ها، گرایش‌ها و رفتارهای جامعه را هدف قرار می‌دهد.
پس با توجه به این‌که مهاجم فرهنگی اساس رفتار و اندیشه هر ملتی را هدف قرار می‌دهد، بسیار خطرناک‌تر از سایر تهاجم‌ها است؛ زیرا ملتی که از نظر فرهنگی جیره‌خوار ملت دیگری باشد، بی‌گمان از نظر سیاسی، نظامی و اقتصادی نیز جیره‌خوار همان ملت خواهد شد.
هنگامی‌که ما از هویت سخن می‌گوییم، باید ریشه‌ی این هویت را در بطن و متنِ اسطوره‌ها و حماسه‌هایی بجوییم که از هزاران سال پیش نیاکان ما آن‌ها را آفریده‌اند و به‌عنوان نخستین و کهنه‌ترین خاستگاه اندیشه‌ی ایرانی، تأثیر بسیار زیادی در تکوین هویت ما داشته‌اند. داستان‌های حماسی درباره‌ی شاهان و پهلوانان آرمانی چون کیخسرو و گشتاسپ و آرش و رستم، پشتوانه‌ی فکری و معنوی نیرومندی بود که همبستگی ملی را تقویت می‌کرد. از روزگاران دیرین، ایرانیان به‌رغم آنکه بارها و بارها مورد هجوم دشمنان خود بوده‌اند و در آتش شوم قهرِ آنان نشسته‌اند؛ اما باز به مدد این پشتوانه‌ی عظیم هویتی خود، چون ققنوسی از میان پشته‌ای از خاکستر سر برکرده‌اند و ایران و ایرانی بودن خود را به گوش زمین و زمان سر داده‌اند.
در این میان زبان شاخص بسیار مهمی در ایجاد و شکل‌گیری هویت است؛ زیرا پژوهش‌های متنوع و متعدد نشان داده‌اند که فقط انسان است که از نظر فیزیولوژی قادر به تولید اصوات انسانی و ساخت باور توأم با تفکر و انتقال بار فرهنگی انسانی است و این انسان است که سخن می‌گوید تا مافی ضمیر خود را به دیگران انتقال دهد و پایه‌های اندیشه‌ی خود را که لزوماً محو شدنی است استوار سازد. پس اگر زبان نبود، اندیشه در حالت نخستین خود باقی می‌ماند و ساکن و ساکت ماندن اندیشه یعنی مرگ معرفت انسان؛ پس زبان و اندیشه دو روی یک سکه‌اند و هنگامی‌که ما از زبان سخن می‌گوییم، درواقع با سراسر حیات روانشناختی انسان سروکار داریم.
پس بی‌گمان یکی از بزرگ‌ترین سرمایه‌های پرارزش و جاودانی ما ایرانیان، زبان و ادبیات سرشار و پرباری است که از روزگاران دیرین در کنار لطافت و زیبایی مسحورکننده‌ی واژگان، از عمق و اصالتِ حکیمانه و عارفانه و دقایق هوشمندانه سرشار بوده است و انصاف می‌توان داد که اگر در پی آن باشم که داد سخن از پادشاه زبان بستانیم، لاجرم باید به حریم با حرمت شاعران و نویسندگان پارسی قدم نهیم و در شبستانِ نظم و نثر آنان، جامِ اشارت واستانیم و با شور و شوق حاصل از آن، چون حافظ فلک را سقف بشکافیم و طرحی نو دراندازیم. زبانی به گستردگی مرزوبوم ایران، شب هقاره‌ی هند، کشورهای آسیای میانه، آسیای صغیر، بین‌النهرین و کشورهای ساحلی خلیج فارس. زبانی که تا قرن‌ها، برای بیان اندیشه‌های حکمی و فلسفی و ذوقی به‌کاررفته و پرورده شده است. زبانی که به اعتراف دوست و دشمن، گویندگان و سرایندگانی برازنده و ارزنده در دل خود پرورده است و به قول جناب حافظ:
شکرشکن شوند همه طوطیان هند زین قند پارسی که به بنگاله می‌رود طی مکان ببین و زمان در سلوک شعر کاین طفل یک‌شبه ره یک ساله می‌رود اما دریغا و دو صد چندان دریغ که هیچ ملتی را نمی‌توان یافت که این‌گونه با زبان خود بیگانه باشد. مگر ممکن است ملتی که فردوسی، سعدی، حافظ، مولانا، نصرالله منشی، ابوالفضل بیهقی و … دارد، چنین هویت زبانی آشفته و نابسامانی شتر گاو پلنگی داشته باشد! در این میان بسیار تعجب‌برانگیز است که صداوسیمای ملی که خود باید مروج زبان سلیس و صحیح فارسی باشد خود مروج زبانِ شتر گاو پلنگی شده است. در یکی از برنامه‌های تلویزیونی، شنیدم که مجری با صدای رسا و تکیه و تأکید بر واژگان، به‌جای خداحافظی معمولی، ترجمه‌ی انگلیسی را به کار می‌برد و می‌گوید: «خیلی خیلی دوستون دارم» و اصلاً متوجه نیست که در زبان انگلیسی آنجا که بین دو نفر صمیمیت باشد، به‌جای خداحافظی می‌گویند «I love you» و هزاران ترکیب دیگری که نشان از بیگانگی با زبان فارسی است. این را می‌دانیم که زبان امری پویا است و حصار کشیدن دور زبان امری به دور از خرد است و موجب ضعف زبان می‌شود و با ارتباط است که زبان پربارتر و شاداب‌تر می‌شود؛ اما نباید از نظر دور داشت که هر کاری قاعده و قانونی می‌طلبد و بدون ساز و سامان آغوش زبان را به روی زبان‌های بیگانه بگشایم با همین وضعیتی روبه‌رو خواهیم شد که اکنون در آن هستم. به این ترکیب توجه بفرمایید که به‌تازگی از اروپاییان تقلید کرده‌ایم: «فلانی در این کار رل مهمی ایفا می‌کند! » این تعبیر برای آنان که قرن‌ها زندگی اجتماعیشان با نمایش رابطه دارد، امری روشن است نه برای ما ایرانیان که جز تقلیدی خنک و بی‌مزه نیست و وقتی می‌گوییم تقلید است و «خلق را تقلیدشان بر باد دارد »، می‌گویند خب ا گر واژه‌ی رُل را حذف کنیم و به‌جای آن واژه‌ی نقش را به کار ببریم، حل خواهد شد! غافل از این‌که از چاله درآمدن و به چاه افتادن است؛ زیرا «نقش » نه در فارسی نه در عربی و نه در هیچ زبان دیگری به معنی تأثیر نیست. می‌گویند چه عیبی دارد که آن را به این معنا تازه به کار ببریم. به قول استاد خانلری: «هیچ عیبی ندارد. کفش را هم به‌جای کلاه و سر را به معنی پا به کار ببرید و آن وقت ادعا کنید که تجددی هم در زبان و ادبیات فارسی ایجاد کرده‌اید» .
پس اگر ملت بخواهد بر متابعت این بزرگان گام بردارد، باید بگوییم: کار زبان فارسی با خداست! و حکایت ما حکایت آن دزد غافلی خواهد شد که: شبی با یاران خود به دزدی رفت، صاحب خانه به حس حرکت ایشان بیدار شد و دانست که بر بام خانه دزدان هستند. همسر خود را آهسته بیدار کرد و او را از آمدن دزدان خبر داد و گفت: من خود را به خواب می‌زنم و تو با صدای بلندی که آنان بشنوند با من سخن بگو و از من با اصرار بپرس که تو این همه دارای را از کجا به دست آورده‌ای. زن اطاعت کرد و به همان ترتیب شروع به پرسیدن کرد. مرد گفت از این پرسش بگذر که ا گر به تو بگویم و کسی بشنود این راز آشکار خواهد شد. زن دوباره اصرار کرد. مرد تسلیم شد و گفت: این مال را من از دزدی جمع کرده‌ام که در آن کار استاد بودم و افسونی داشتم که شب‌های مهتابی کنار دیوار خانه‌ی ثروتمندان می‌ایستادم و هفت بار این افسون را می‌خواندم: شَولَم شَولَم و دست در روشنایی مهتاب می‌زدم و با یک جست به بام خانه می‌رفتم و بر سر روزنی از خانه می‌ایستادم و هفت بار دیگر افسون را می‌خواندم و وارد خانه می‌شدم و هفت بار دیگر می‌خواندم تا همه پول و جواهرات بر من آشکار شود و من به‌اندازه‌ی توانایی برمی‌داشتم و هفت بار دیگر آن افسون را می‌خواندم و از همان روزن بیرون می‌آمدم. به برکت این افسون نه کسی می‌توانست من را ببیند و نه کسی به من شک می‌کرد. به‌تدریج این نعمتی که می‌بینی از این راه به دست آودم ولی ای زن! مراقب باشی تا کسی از این راز آ گاه نشود. دزدان این سخن‌ها را شنیدند و از آموختن این افسون شادی‌ها کردند و ساعتی منتظر ماندند که صاحب خانه به خواب رود و چون حس کردند که خوابیدن، رییس دزدان به همان ساز وسامانی که شنیده بودن عمل کرد و هفت بار افسون را خواند و پا در روزن کردن همان و سرنگون افتادن همان. صاحب خانه چو بدستی برداشت و به جان دزد افتاد، می‌زد و می‌گفت: ای کافر نعمت یک عمر بازو زدم و مال به دست آوردم تا تو جمع کنی و ببری؟ کیستی؟ گفت: همان غافلی که سخن گرم تو مرا بر خاک سرد نشاند …
در پایان، این ضعیف بر خود بایسته می‌داند چند نکته را یادآور شود: اول، خداوند را شا کر است که زیره‌خوار خوان پربرکتِ علم و ادب یکی از بزرگترین دانشمندان زن جهان اسلام، پرفسور فاطمه مدرسی بود ه است. مادر و استادی که هر زمان به حکم جوانی، شکوه و شکایتی از فراز و فرود زندگی سرداده‌ام، مرا دل داد و درس آموخت که:
به تلخ و تُرش رضا ده به خوانِ گیتی بر که نیشتر خوری، ار بیشتر خوری حلوا اسیر طبع مخالف مدار جان و خرد زبون چار زبانی مکن دو حور لقا از این سراچ هی آوا و رنگ پی بگسل به ارغوان دِه رنگ و به ارغنون آوا در این رصَدگَهِ خاکی چه خاک می‌بیزی؟ نه کودکی نه مُقامر، ز خاک چیست تو را؟
پس به حرمت پایه‌ی استادی و مرشدی و به حکمِ «مَن علّمنی حَرفاً کنتُ لَه عَبداً » این ضعیف بی‌سرمایه، مورصفتانه سهم خود از این کتاب را به ایشان تقدیم می‌کنم و می‌گویم:
شاها بر تو به تحفه صد جان بردن کمتر بود از زیره به کرمان بردن لیکن دانی که رسم موران باشد پای ملخی نزد سلیمان بردن دوم، باید از برادران بزرگوار و فاضلم، جناب آقای مهدی خسروی و جناب آقای علیرضا خسروی سپاسگزاری کنم که این اثر را برای چاپ و نشر پذیرفتند: لطف نمودی قدحت پر می باد … و از دوست عزیز و هنرمندم، جناب آقای علیرضا زمانی نام ببرم که در صفحه‌آرایی این اثر زحمات فراوانی کشید:
تنت به ناز طبیبان نیازمند مباد وجود نازکت آزرد هی گزند مباد
سلامت همه آفاق در سلامت توست به هیچ عارضه شخص تو دردمند مباد…
در این چمن چو درآید خزان به یغمایی رهش به سرو سهی قامت بلند مباد
سوم این‌که امید به عنایت حضرت احدیت است که حلاوت عاجل این جهان، ما را از کسب خیرات و ادخار حسنات باز ندارد و این کوشش را که خدمت اندکی به فرهنگ و زبان ایران عزیز است به حسنات در کارنامه‌ی اعمال نگارندگان رقم بزند؛ زیرا می‌دانیم که این جهان مزرعه‌ی آخرت است و زمان سیف قاطعی است که دم‌به‌دم از رشت هی عمر ما می‌کاهد. پس خداوندا، حکایت ما حکایت آن مرد نباشد که:
بازرگانی جواهر بسیار داشت و مردی را به صد دینار به کار گرفت که جواهرات او را به رشته بکشد. کارگر همی نکه وارد خان هی بازرگان شد و نشست، چنگی دید که در گوش هی خانه آویزان است، به آن خیره شد. بازرگان پرسید که می‌توانی این ساز را بنوازی؟ گفت: بله می‌توانم. گفت بسم‌الله بزن. کارگر ساز برگرفت و قطعه‌ای خوش آغاز کرد. بازرگان در آن نشاط مشغول شد و به رشته کشیدن جواهر خود را فراموش کرد. چون روز به آخر رسید، از بازرگان درخواست مزد کرد. هرچند بازرگان گفت که جواهر را به رشته نکشیده و کارنکرده از من مزد می‌خواهی؟! کارگر گفت: در اختیار تو بودم و تا آخر روز آنچه فرمودی انجام دادم. بازرگان به‌ناچار مزد او را داد و زانوی اندوه بغل کرد و گفت: زمان گذشت، مال هدر و کارم پریشان شد.
ای که بر چرخ ایمنی زنهار تکیه بر باد کرده‌ای هُشدار …
بی‌عنایات خدا، هیچیم هیچ
منصور مام‌علیپور

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.